شمارهٔ ۶۱۲ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از جان که می شنید اگر حرف غم نبود
از دل چه می کشید کسی گر ستم نبود
شرمنده تغافل و ناز و کرشمه ایم
چشم تو آنچه در حق ما کرد کم نبود
تقریب شکوه ای چو فراق تو داشتیم
ممنون خامه ام که شکایت رقم نبود
ای توبه خون خوری که کدوی شراب ما
خاکش ز خون ساغر جمشید کم نبود
مرهم طراوت گل باغ جراحت است
بی خنده شکفتگی امید غم نبود
ته جرعه بهار بود زحمت خزان
شادی اگر نبود نشان الم نبود
از سر نمود قطع بیابان غم اسیر
این سرزمین قلمرو نقش قدم نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به بیان احساسات و دردهای ناشی از جدایی و غم میپردازد. او از غم و اندوهی که در زندگی وجود دارد سخن میگوید و به شرم و ناز و کرشمه معشوق هم اشاره میکند. از یک سو، دلتنگی و فراق او را میآزارد و از سوی دیگر، او به زیباییها و امیدهایی که در گلهای باغ و بهار وجود دارند اشاره میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که زندگی اگرچه پر از زحمت و غم است، اما همچنان لحظات خوشی نیز دارد که نشانههایی از امید و شوق را به همراه دارد.