شمارهٔ ۶۱۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چشمت امشب ساقی و بیطاقتی پیمانه بود
یک نگاه آشنا تکلیف صد میخانه بود
لطف پنهان ناز پرورد تغافل بوده است
یاد ایامی که با من چشم او بیگانه بود
می زدم امروز لاف زهد پیش زاهدی
تار آه از پاره دل سبحه صد دانه بود
دوش از نظاره شمع رخش خوابم ربود
هر سر مژگان شوخش رمز صد افسانه بود
شد فزون آسایش ما از خرابیهای دل
صندل درد سر ما گرد این ویرانه بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیباییهای چشم و دلفریبی ساقی اشاره میکند و به یاد روزهایی میافتد که چشمهای محبوبش بیتوجه به او بود. او از لحظهای که در جمعی زاهدانه به زهد خود میبالیده و در حقیقت در دلش غم دارد، سخن میگوید. همچنین، از شمعی که نورش باعث خوابش شده و مژگان محبوبش را رمز زیباییهای بیپایان توصیف میکند. در نهایت، شاعر بیان میکند که آرامش حاصل از ویرانیهای دلش، نشان از درد و رنج اوست.