شمارهٔ ۶۱۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر آفتاب مهر تو از سینه می رود
آب صفا ز چشمه آیینه می رود
گر خاک روزگار به باد فنا رود
باور مکن که از دل او کینه می رود
دارد سری به زهد چه شد مست مشربم
گاهی به سیر مسجد آدینه می رود
مطرب ترانه ای به اصولش نواخت آن
صوفی به زیر خرقه پشمینه می رود
بد خواه را به دشمنی خویش واگذار
گردش به باد کینه دیرینه می رود
در ملک تن دل است که منظور محنت است
اول نگاه درد به گنجینه می رود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تجلی عشق و محبت میپردازد و بیان میکند که اگر عشق و گرمی آفتاب وجود محبوب از دل برود، صفای روح و زندگی نیز از دست میرود. او اشاره میکند که حتی اگر روزگار تلخ و سخت شود، نباید کینهای از دل برود. شاعر از زهد و معنویت صحبت میکند و میگوید که انسان در راه عشق و سیر به خداوند، به عبادت میپردازد. همچنین، به دشمنی و کینه اشاره میشود که این احساسات همواره در حال چرخش هستند. در نهایت، به این نکته میپردازد که آزار و رنج، تنها به دل وابسته است و نگاه به درد، به گنجینههای معنوی میانجامد.