نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۲۰ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دشمن هوشی به رویت چشم تر نتوان گشود

آفت نظاره ای سویت نظر نتوان گشود

تا سپردم دل به نومیدی چها دیدم مپرس

کو دری کز فیض آه بی اثر نتوان گشود

ذوق راحت را به درگاه محبت بار نیست

دست خدمت بر میان داری کمر نتوان گشود

گریه تا کردم به کارم عقده دیگر فتاد

چون گره در رشته ای گردید تر نتوان گشود

بسکه در اظهار شوق طره ات پیچیده ام

نامه ام از بال مرغ نامه بر نتوان گشود

هرزه گردم چشم سرگردانی از من روشن است

بیدلم یک عقده از کار سفر نتوان گشود

دل ز چاک سینه وصل او تمنا کرد و سوخت

خس چه می داند به روی شعله در نتوان گشود

رسم و آیین گرفتاری ندانم چون اسیر

اینقدر دانم که در دام تو پر نتوان گشود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حالتی از ناامیدی و گرفتاری در عشق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که برای دیدن معشوقش چشم‌ام نمی‌تواند گشوده شود و نمی‌تواند به راحتی بر احساسات خودش غلبه کند. او از درد و رنجی که در دل دارد سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که حتی گاهی گریه نیز به او کمکی نمی‌کند و مشکلات او همچنان باقی‌ست. شاعر به پیچیدگی عشق و دشواری بیان احساسات اشاره می‌کند و این که هرچه تلاش می‌کند، در نهایت نمی‌تواند بر مشکلاتش غلبه کند. هم‌چنین، او از اسیری در دام عشق می‌گوید و می‌فهمد که نمی‌تواند به راحتی از آن رها شود. در کل، شعر تصویرگر حالتی عمیق از درد و ناامیدی در عشق است.