شمارهٔ ۶۲۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از من آن چشم تغافلکیش غافل میشود
گر چنین خواهد گذشتن کار مشکل میشود
عشق هرکس را که پوشد خلعت غم در لباس
گاه با اختر گهی با غنچه یکدل میشود
بعد مردن هم محبت شمع بالین من است
آب گوهر کی به سعی خاک زایل میشود
بیخیالت کی دلم در سینه میگیرد قرار
چون صدف خالی شد از در موج ساحل میشود
هرکه پیش از نیستی گرد سبکروحی نشد
تربت او سنگ راه کعبه دل میشود
مطلب ما در بهار سوختن گل میکند
دانه امید ما از شعله حاصل میشود
همچو شمع کشته بادش پنبهٔ غفلت به گوش
گر اسیر از یاد او یک لحظه غافل میشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و غفلت است. شاعر به زیبایی از احساسات عاشقانه و درد جدایی سخن میگوید. او با کنایه به اینکه عشق میتواند به لباس غم تبدیل شود، به اهمیت عشق واقعی و توجه به معشوق اشاره میکند. همچنین، او بیان میکند که حتی بعد از مرگ، محبت باز هم وجود دارد و به نوعی جاودانه است. شاعر میگوید که بدون یاد معشوق، دل در آرامش نخواهد بود و به مرگ زودرس اشاره میکند. در نهایت، او میگوید که تنها با غفلت از یاد عشق میتوان به سرنوشت تلخی دچار شد.