شمارهٔ ۶۲۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر که بیند لذت بیتابیم سر می دهد
اضطراب مرغ بسمل شوق را پر می دهد
می تپم در خاک تا گردی زمن در خاطر است
خون گرم من به دیر و کعبه ساغر می دهد
دل ندادی بیش از این افسانه ام نشنیدنی است
خواب راحت یادم از غوغای محشر می دهد
مرد عارف را سواد بینشی در کار نیست
غیرتش آیینه را خاک سکندر می دهد
گوشه گیر حیرتم چون دل ولی گاهی اسیر
اختلاط گریه ام ذوق سراسر می دهد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و اضطرابهای درون خود سخن میگوید. او به لذت و شوقی که در دل دارد، اشاره میکند و میگوید که این شوق مانند مرغی بسمل او را میآزارد. شاعر در تلاش است تا با تپش در خاک، ردپاهایی از خود بر جای بگذارد و خون گرمش را به خانههای مقدس و مراکز مذهبی میریزد. او دلش را شکسته و احساس میکند که هیچ کس نمیتواند افسانهاش را بشنود. همچنین، او از خواب راحت میگوید که در فکر محشر است. مرد عارف نیز درباره بینش خود اشاره میکند که بیشتر بر اساس غیرت و تعصب است. در پایان، او خود را در حال حیرت و اشک بیان میکند که این احساساتش ترکیبی از شادی و غم است.