نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳۴ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

یاد چشمت چو به سیر دل ما می آید

نفس از سینه به لب مست حیا می آید

مومیایی است بهار آفت بیدردان را

عضو در رفته زنجیر به جا می آید

تا کجا گم شده در دشت بلا مجنونی

پی زنجیر به ویرانه ما می آید

داغی از نسبت همدردی زاهد دارم

از گل توبه من بوی ریا می آید

بخت برگشته ام اقبال رسایی دارد

ناوک او به دلم رو به قفا می آید

هوس باده رگ و ریشه دواند در دل

شیشه ام گر شکند دل به صدا می آید

نا امیدی اگرت خارکشد از دل اسیر

بوی تأثیر اجابت ز دعا می آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق خود نسبت به معشوق و دشواری‌هایی که در زندگی تجربه کرده، پرداخته است. او از یاد چشمان معشوق صحبت می‌کند که خاطرات را به یاد می‌آورد و اشتیاق و حسرت را در دل او ایجاد می‌کند. شاعر وضعیت خود را به مومیایی بهار تشبیه کرده که در معرض درد و رنج قرار دارد و از اینکه چگونه در جستجوی معشوق در دشت بلا سرگردان شده، سخن می‌گوید. او از زهد و ریاکاری نیز گلایه کرده و می‌گوید که آروزهایش در دلش زنده است و حتی در ناامیدی هم امید به جواب دعا را دارد. در نهایت، شاعر به سختی‌های عشق و تأثیرات آن بر جانش اشاره می‌کند.