شمارهٔ ۶۴۲ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بوالهوس لاف محبت زد و آزار کشید
کور دل صورت آیینه به دیوار کشید
شور دیوانگیم درس محبت آموخت
کارم از خدمت زنجیر به زنار کشید
قطره خون شد و در دیده حیرت جا کرد
هر گلابی که دلم زان گل رخسار کشید
خواب شیرین اجل هم نکند مخمورش
از لبت هر که می تلخ به گفتار کشید
دل چو در سینه تپد آفت راز است اسیر
لب خاموشی تو بدنامی گفتار کشید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجربههای عاشقانه و پیچیدگیهای آن سخن میگوید. او به احساسات عمیق و دردهای ناشی از عشق اشاره میکند. عشق برای او همچون زنجیری است که او را به خود وابسته کرده و در عین حال، او را به آزار و رنج میکشد. شاعر به تردیدها و ناامیدیهای خود در عشق اشاره دارد و میگوید که حتی خواب شیرین مرگ هم نمیتواند او را از این احساسات رها کند. در نهایت، او به ناتوانی در بیان احساساتش و ترس از افشا شدن رازهای خود اشاره میکند.