شمارهٔ ۶۳۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
از چمن بی نقاب می آید
سرو و گل در رکاب می آید
دل ز میخانه نگاه کسی
تا کمر در شراب می آید
می جهد چشم اختر شب هجر
قاصد آفتاب می آید
بیش از این تاب انتظارم نیست
می روم تا جواب می آید
خصم آسودگی چراست اسیر
به خیال که خواب می آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به توصیف احساسی عمیق و انتظار میپردازد. شاعر از وجود زیباییها همچون چمن، سرو و گل سخن میگوید و اشاره میکند که دل او تحت تأثیر نگاهی به میخانه است. همچنین، چشم او در انتظار خبری از آفتاب و پایان روزهای هجر است. شاعر اعلام میکند که دیگر نمیتواند تاب انتظار را تحمل کند و به دنبال جوابی میرود. در پایان، به حسرت و خواب که مختص خصم آسودگی است، اشاره میشود.