شمارهٔ ۶۳۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم زیاد نگاهت به شور میآید
چراغ خلوتم از بزم طور میآید
وداع هستی خود میکنم قرارم نیست
همین بس است که دیدم ز دور میآید
غبار راه قناعت که پیک اهل دل است
ز پایتخت سلیمان مور میآید
گذشت مدت عمرم به عجز و غافل از این
که خاکساری عشق از غرور میآید
به سویم از دل آواره نامهای دارد
نگاه قاصدم از راه دور میآید
شراب از غم لعلش اسیر بس که گداخت
به بزم بادهکشان بی حضور میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عاشقانه و longing (دلتنگی) خود صحبت میکند. او به زیبایی و نورانی بودن نگاه معشوق اشاره میکند که قلب او را پر میکند. شاعر به وداع با حقیقت هستی اشاره میکند و میگوید که فقط دیدن معشوق از دور برایش کافی است. او همچنین از زحمتی که عشق به او میدهد و غفلتش از زمان عمرش صحبت میکند و به یادآوری نامهای از سوی دل آوارهاش اشاره میکند. در نهایت، اشاراتی به شراب و غم عشق نیز وجود دارد که زندگی را توصیف میکند.