نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

یاد چشمت چو پی غارت جان می‌آید

خواب و آرام به تاراج فغان می‌آید

امتحان دل خود کردم و حالش دیدم

می‌رود هر که ز کوی تو به جان می‌آید

تا نیامد به سرخاک من آن گل نشکفت

که بهاری به تماشای خزان می‌آید

محرم شرح جدایی نبود هستی ما

نامه‌ام سوی تو با قاصد جان می‌آید

تا ز جولان تو برخاست غبار از خاکم

از گریبان صبا بوی فغان می‌آید

بس‌که از نسبت آن رخ به نزاکت آمیخت

عکس بر خاطر آیینه گران می‌آید

کس گل از غنچه تصویر نچیده است اسیر

راز بیگانه دل کی به زبان می‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساسات عمیق و غمگینی را در مورد جدایی و عشق بیان می‌کند. شاعر به یاد چشم معشوق خود می‌افتد و این یادآوری باعث ناراحتی و فراق او می‌شود. او از امتحان دلش می‌گوید و در می‌یابد که هر کسی که به دور از معشوق باشد، دچار رنج و درد می‌شود. شاعر همچنین به نشانه‌های عشق و یادآوری معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی خاکش نیز از دیدن او خوشبو و معطر می‌شود. در انتها، او بیان می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند راز دل را به راحتی بیان کند و این اسرار عاشقانه همیشه در دل محفوظ می‌ماند.