شمارهٔ ۶۴۱ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بیستون روزی به یاد خاطر شادم رسید
ناله ای کردم به گوش آواز فرهادم رسید
خاطر صیاد نازک بود و من بی احتیاط
تا کشیدم ناله خاموشی به فریادم رسید
جذبه بی اختیارم کرد خصم خویش
بسکه جور او کشیدم مشق بیدادم رسید
زحمت آسودگی از یاد دامم برده بود
می گرفتم دامن پرواز صیادم رسید
سستی طالع زکویش چون غبارم برده بود
ناتوانیهای عشق آخر به فریادم رسید
یاد خرسندی گذشت از خاطر غافل اسیر
مرده بودم غم میان جان ناشادم رسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به یاد شادمانیهای گذشته و به خاطر غم و نالههای خود میافتد. او حس میکند که خاطراتش تحت تاثیر درد و ناتوانیهای عشق قرار گرفته و از آنها غافل شده است. معشوقهاش مانند صیادی است که او را به سمت پرواز و آزادی میکشاند، اما در عین حال، مشکلات و غمهای عاشقانه باعث میشود که او احساس درماندگی کند. در نهایت، شاعر به غم و ناشادیهایی که تجربه کرده، اعتراف میکند و به دنبال رهایی از این وضعیت است.