شمارهٔ ۶۴۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل چو خون شد ناز اشک پرده در نتوان کشید
منت خشک اینقدر از چشم تر نتوان کشید
آتش از آتش تواند برد نرد سوختن
جز محبت در دلم نقش دگر نتوان کشید
ما کجا دست گریبان پاره کردن از کجا
تا نباشد فرصتی آه از جگر نتوان کشید
چشم و دل پوشیده می باید به راه دوستی
پرده رسوایی است در بیرون در نتوان کشید
دیده ای مطلب رواییهای نومیدی اسیر
دست از دامان آه بی اثر نتوان کشید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عواطف عمیق و درونی شاعر است. او از درد و رنجی صحبت میکند که دلش را فراگرفته و اشکهایی که نمیتواند از چشمانش بریزد. همچنین، شاعر اشاره میکند که عشق و محبت تنها چیزی هستند که میتوانند در دلش باقی بمانند و از دیگر احساسات خبری نیست. او به شرایط دشواری که در روابط دوستی وجود دارد، اشاره میکند و میگوید که در این شرایط نمیتوان پرده رازها و رسواییها را به راحتی کنار زد. در نهایت، شاعر احساس میکند که امید و آرامش در زندگیاش امکانپذیر نیست و از دامان غم نمیتواند رها شود.