نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۴۹ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

جام بر کف خاطر اندوهگین دارد بهار

همچو مستان گریه را در آستین دارد بهار

در نظر تا سایه برگ خزان باغ گل است

در سر کوی که پهلو بر زمین دارد بهار

بی تو ایمن نیستم از برگ برگ گلستان

بهر قتلم ز هر در زیر نگین دارد بهار

سیر گلشن کن اگر دلسرد داغ توبه ای

مرهم کافور برگ یاسمین دارد بهار

تا نسیمی می وزد از می بساطی چیده ام

زهد رنگین مشربم در آستین دارد بهار

سبزه خنجر می زند ساغر به فریادم برس

شربت آبی که خوی آتشین دارد بهار

خاطر جمعی پریشانتر ز گل پیدا کند

صد شکست از توبه مادر کمین دارد بهار

از سر کوی که می آید نمی دانم اسیر

اینقدر دانم که منت بر زمین دارد بهار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر دربارهٔ بهار و حال و هوای آن است. شاعر به احساسات متناقض خود اشاره می‌کند؛ از یک سو بهار را به عنوان زمانی شاد و پررونق توصیف می‌کند و از سوی دیگر غم و اندوه را نیز در آن می‌بیند. او به زیبایی‌های طبیعت و گل‌ها اشاره دارد، اما در عین حال از بی‌کسی و دلتنگی بدون معشوقش نیز سخن می‌گوید. با وجود زیبایی بهار، شاعر از دردهای عاطفی و توبه‌ای که در دل دارد، یاد می‌کند و می‌خواهد که با نسیم بهاری، غم‌هایش کاهش یابد. در نهایت، بهار را به عنوان موجودی پراز راز و پر از احساسات متناقض می‌شناسد که در عین زیبایی و شادی، غم و درد را نیز به همراه دارد.