نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۶ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

جواب از خود رود چون بر زبان آری سؤالی را

شنیدن محو گردد گر به کس گویی خیالی را

چمن پیرای الفت خود گل و خود بلبل خویش است

ز پرواز هوایت شعله باغی کرده بالی را

چه در گوش دلم آهسته گفتی چون مرا دیدی

که بلبل ساختی دیوانه صاحب کمالی را

به بحر نا امیدی بیش از آن دلبستگی دارم

که از موج و حبابش نقش بندم زلف و خالی را

بهشت چشم تر دارد خیال سرو بالایی

که سروستان کند از جلوه گلزار خیالی را

دل مستان در این میخانه جام و باده می نوشد

ز دریا دود برخیزد گر اندازی سفالی را

همای بیزبانی استخوان از مغز دل دارد

چمن سازد به صحراگر فشاند گرد بالی را

چه می داند کسی چون در دل آتشخانه ها دارم

بسوزد گفتگو گر بر زبان آرم ملالی را

به دست موج اگر دریا دهد دل را خطر دارد

کتابی می کند اندیشه هر فکر محالی را

اسیر از لعل آن لب گفتگویی در نظر دارد

به دل ره داده است از ساده لوحی احتمالی را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی شاعر در مورد عشق و دل و دل‌باختگی پرداخته است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که پاسخ به سوالات درونی‌اش را خود می‌داند، اما وقتی بخواهد آن را بیان کند، همه چیز رنگ می‌بازد. او از زیبایی‌های عشق و دلبستگی سخن می‌گوید و از تمایل به حفظ این احوال در دل خود. همچنین، احساس ناامیدی و وابستگی عمیقش به عشق را به تصویر می‌کشد; عشق‌ای که مانند بهشت در خیال اوست. شاعر به طور کلی، عشق و دلتنگی را از چشمی می‌نگرد که همیشه در جستجوی زیبایی و حقیقت است، و با تردید فلسفی به این احساسات عمیق می‌نگرد. در نهایت، او می‌گوید که عشق موجب می‌شود انسان در دل خودش تنها بماند و صحبت درباره آن به دردسر ختم شود.