شمارهٔ ۷۱ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
فهمیده چشم شوخ تو حال خراب ما
غوغای ناز تا چه کند با حجاب ما
از عشق خاکسار به جایی رسیده ایم
ماییم آسمان و دل است آفتاب ما
افسانه هرزه دردسر خویش می دهد
بیداری خیال کسی برده خواب ما
چون طفل موج رام فراغت نگشته ایم
گردیده مهد راحت ما اضطراب ما
ما جمع و خرج خویش ندانیم غیر شکر
این است اگر ز ما طلبد کس حساب ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و حال روحی شاعر است. شاعر به زیبایی و شیطنت چشم محبوب اشاره میکند که حال او را خراب کرده است. او از عشق و تأثیر آن بر زندگیاش صحبت میکند و به تضاد بین شادی و اضطراب اشاره میکند. همچنین، او بیان میکند که در زندگیاش فقط به شکرگزاری میاندیشد و از حساب و کتابهای دنیوی بیخبر است. در کل، شعر احساسی و رنجهای عاشقانه را به تصویر میکشد.