شمارهٔ ۶۶۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
داردم شوق تو بیتاب سفر
شمع بزمم شده مهتاب سفر
بستر راحت من سیماب است
در وطن برده مرا خواب سفر
شوق خضر ره و من باد صبا
بی سر انجامیم اسباب سفر
در ره تفرقه دل چو غبار
هست جمعیت من باب سفر
برده شوق وطنم از ره و من
داده ام خانه به سیلاب سفر
دارم آرام ز بی آرامی
شده بیتابی من تاب سفر
سر به نقش قدمی دارد اسیر
می کند سجده به محراب سفر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از شوق و بیتابی خود برای سفر به وطنش سخن میگوید. او احساس میکند که سفرش همچون شمعی است که در بزم روشنایی میافروزد و او را به سمت وطنش میکشاند. در عین حال، این سفر برایش دردهایی به همراه دارد و احساس میکند که در این راه، زندگیاش تحت تأثیر قرار گرفته است. دلش به خاطر جدایی و تفرقه، مانند غبار در مسیر پراکنده شده و او آگاهانه تمام چیزهایش را به خاطر شوق به وطن رها کرده است. در نهایت، او از آرامش در میان بیتابیهایش میگوید و به نوعی به رابطه خود با سفر و وطن اشاره دارد.