شمارهٔ ۶۸۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خداوندا مکن کس را شهید خنجر نازش
مگردان جز دل من مرغ دیگر صید شهبازش
الهی طاقت بیداد رشکم نیست ننمایی
بجز اندیشه قتلم کسی را محرم رازش
دلم در دام صیاد است یارب آرزو دارم
که بندد دست در خون تپیدن بال پروازش
اگر گوید سخن نتوان شنیدن گفتگویش را
چو بوی غنچه بس در پرده شرم است آوازش
غزالی رام الفت بود فهمیدم ز استغنا
نگاهی فکر قتلم داشت فهمیدم ز اندازش
اسیر از من حدیث درد دل هر دم چه می پرسی
عسس گر نیستی هر بیدلی می داند و رازش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعر درباره عشق و احساسات عمیق یک عاشق است که از درد و رنج ناشی از عشق ناامیدانه سخن میگوید. شاعر از خداوند درخواست میکند که کسی را به درد عشق مبتلا نکند و تنها دل خودش به این درد گرفتار شود. او از نمیتوانی تحمل بیداد عشق را دارد و هیچکس جز خودش را محرم رازهایش نمیداند. دل شاعر در دام عشق است و آرزو دارد که دستش به خون عشق بیفتد. او احساس میکند که عشقش مسئلهساز و پیچیده است و مانند غزال در بند عشق قرار دارد. در نهایت، شاعر از دیگران میپرسد که چرا درد دلش را میپرسی در حالی که عاشقهای دیگر هم این احساسات را درک میکنند و میدانند.