شمارهٔ ۷۰۱ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر از تو بشنویم جواب سلام خویش
بالای آفتاب نویسیم نام خویش
یک ره نظر به حال دل ما نمی کنی
افتاده است مرغ نگاهت به دام خویش
تا چند چون صبا ز خود افسردگی کشم
جوشی چو غنچه می زنم آخر به کام خویش
عمری گذشت و قرب نگاهی نیافتم
آن طالعم کجاست که خوانی غلام خویش
خواهم اسیر اینقدر از بخت همرهی
کز همزبان یار کشم انتقام خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات تنهایی و longing (آرزو) خود برای معشوق سخن میگوید. او انتظار دارد که معشوق به او پاسخی دهد و نام او را بر آفتاب بنویسد. شاعر از بیتوجهی و دوری معشوق شکایت میکند و ابراز میکند که مدت زیادی را در حسرت نگاه او گذرانده است. در نهایت، او خواهان این است که بتواند از سرنوشتش انتقام بگیرد و به نوعی دست به عمل بزند. احساس افسردگی و ناامیدی در پس زمینه این اشعار به وضوح نمایان است.