شمارهٔ ۷۰۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یکدلم گرچه پریشان نظرم ساخته عشق
گوشه گیرم که چنین در به درم ساخته عشق
از قفس ماندم و پرواز به دردم نرسید
مگر از پرده دل بال و پرم ساخته عشق
تا در آیینه دیگر نشناسم خود را
بی تو هر لحظه به رنگ دگرم ساخته عشق
تا دلیرانه از شعله زنم بر صف داغ
چون دل خویش سراپا جگرم ساخته عشق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با احساساتی عمیق درباره عشق سخن میگوید. او در عین حال که دلش پریشان است، میگوید که عشق او را به نوعی شکل داده و دگرگون کرده است. شاعر از بند قفس بیرون مانده اما پرواز کردن را نمیتواند، و همهی تغییراتش مربوط به عشق است. او به تحولی در خود اشاره میکند که بدون معشوقش نمیتواند خود را بشناسد و هر لحظه به شکل جدیدی درمیآید. در نهایت، او شجاعانه از آتش عشق سخن میگوید و میگوید که تمام وجودش تحت تأثیر این عشق قرار گرفته است.