نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

لبت به سهو نوازد گرم به یک دشنام

به من ز سستی طالع نمی رسد پیغام

ز دوست شکوه ندارم چه شد که عمر گذشت

وفای ما بقرار و جفای او بدوام

به جلوه آمدی و سوختم مبارک باد

مرا خزان حجاب و تو را بهار خرام

در بهشت به رویم گشاده پنداری

گهی که داده ندانسته ام جواب سلام

چنان تغافل صیاد کرده خاموشم

که ناله ام نشنیده است گوش حلقه دام

کناره جوست ز من مهر یار و خرسندم

که نیکنام گریزد ز صحبت بد نام

رهش به کلبه تاریک ما نمی افتد

طلوع صبح نبود است در قلمرو شام

اسیر سلسله دام عشق می داند

که دور از او به من خسته زندگی است حرام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و ناامیدی خود در روابط عاشقانه سخن می‌گوید. او به برخورد سرد و بی‌توجهی معشوق اشاره می‌کند و از عمر گذرانده بدون عشق می‌نالد. شاعر از وفاداری خود نسبت به دوستش می‌گوید، در حالی که بی‌وفایی معشوق او را رنج می‌دهد. او به تضاد میان شادی و غم در زندگی اشاره می‌کند و احساس می‌کند که عشقش او را به دام انداخته است. در نهایت، او به ناامیدی از زندگی بدون عشق می‌رسد و تأکید می‌کند که دوری از معشوق برایش غیرقابل تحمل است.