شمارهٔ ۷۱۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به خون تپیده شکاری ز صیدگاه توام
به جان رسیده غباری ز خاک راه توام
به تیغ تغافل نمی توان کشتن
شهید پرسش مژگان عذرخواه توام
چه بخت اینکه گل گفتگو توام چید
همین بس است که در سایه نگاه توام
قلم نرفته به آشفته بهار وفا
به حشر نامه سفید از خط سیاه توام
اسیر باعث بیداد او نمی دانم
چه کرده ای تو که شرمنده گناه توام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی شاعر میپردازد. او خود را شبیه به شکاری زخمی و دردمند توصیف میکند که از صیدگاه محبوبش فاصله گرفته و تحت تأثیر غبار ناشی از مسیر زندگی قرار دارد. او به تیغ تغافل و بیتوجهی آدمیان اشاره میکند و میگوید که نمیتوان با این روشها او را ناامید کرد. شاعر از عشق به معشوق سخن میگوید و ابراز میکند که هرچند دچار مشکلات و گناهان است، اما در سایه محبت و نگاه معشوق احساس آرامش و سلامتی میکند. او همچنین به سختیهای زندگی و پهنای کلمات و احساساتش در اثر وفاداری و امید به معشوق اشاره دارد و در آخر از شرم و گناهی که بر دوش دارد سخن میگوید که ریشه در اسارت به原因های بیداد دارد.