نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۲۲ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

در زمین دل خود تخم رضا کاشته ام

هر نفس خرمن شکری است که برداشته ام

با خیالت همه در خلوت یک حیرانی

دیده ام برگ گل و آینه پنداشته ام

به چه رو طوطی آیینه دیدار شوم

چقدر پاس پریشان نظری داشته ام

برگ گل بال شعف سازم و پرواز کنم

خاری از راه تمنای تو برداشته ام

در نظر کیست ندانم ز که گویا شده ام

که وجود دو جهان را عدم انگاشته ام

همه حیرت شده ام عجز گواه است گواه

پیش از این دست و دلی پا و سری داشته ام

بی نیاز دو جهان گشته ام از یادش اسیر

آرزو در دل غارتزده نگذاشته ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساساتی عمیق و درونی صحبت می‌کند. او می‌گوید که در دل خود امید و رضا را کاشته و هر لحظه که می‌گذرد، شکرگزاری را برداشت کرده است. خیالاتش او را به حیرت فرو برده و او در تنهایی خود به زیبایی‌ها می‌اندیشد. شاعر به نوعی سرگشتگی اشاره می‌کند و تأمل می‌کند که چگونه به این حالت رسیده است. او برای رسیدن به محبت معشوقش از موانع عبور کرده و خود را در قالبی از حیرت و عجز احساس می‌کند. در نهایت، بیان می‌کند که حتی آرزوهایش نیز تحت تأثیر یاد معشوق از دست رفته است و از دنیای پیرامون بی‌نیاز شده است.