شمارهٔ ۷۲۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
فانوس شمع خلوت دیدار گشته ام
آیینه خانه دل بیدار گشته ام
از فیض باده باطن من صاف گشته است
شبها ز راز صبح خبردار گشته ام
شمع زبان ز پرتو دل در گرفته است
خجلت گداز خلوت اظهار گشته ام
ساقی پیاله ای که تماشای بیخودی است
مانند شعله حوصله گلزار گشته ام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این ابیات شاعر از تجربه عمیق و روحانی خود سخن میگوید. او به توصیف حالتی میپردازد که در آن دلش بیدار و آگاه شده و از فیض شراب باطنی، روحش صاف و روشن گردیده است. شبها به راز صبح پی میبرد و احساس میکند که شمع زندگیاش از پرتو دلش روشن شده است. او در این خلوت خجلتزده است و با نگاهی به پیالهای که نشانهای از بیخودی است، خود را همچون شعلهای سرزنده و شاداب در گلیزار احساس میکند.