نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳۳ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

آتش از آن گرمی نگاه گرفتم

تا عرق فتنه ای ز آه گرفتم

سوخت سراپای ما ز آتش پنهان

بسکه چو مژگان به گریه راه گرفتم

رنگ تپیدن نداشت خون شهیدان

دامن پاک تو را گواه گرفتم

چشم ودل ما بس است جلوه گه او

گل به در دیر و خانقاه گرفتم

بسکه تپیدم به زیرپای سمندش

خون خود از خاک صیدگاه گرفتم

بر سر راهش اسیر بسکه نشستم

کام دل و دیده از نگاه گرفتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی احساسات عمیق و آتشین شاعر را بیان می‌کند. شاعر از گرمی نگاه کسی سخن می‌گوید که موجب تحرک احساساتش شده است و در پی آن، دچار عذاب و درد ناشی از عشق و شوق می‌شود. او به آتش پنهانی درون خود اشاره می‌کند که او را می‌سوزاند و در عین حال، عشق و زیبایی معشوقش را ستایش می‌کند. شاعر، با تأکید بر مسائلی چون درد و فراق، تصویرهای زنده‌ای از اشک و غم می‌سازد و به عشق‌اش اشاره می‌کند که هر بار او را به یاد معشوق می‌اندازد. در نهایت، او از تپش قلب و خون‌ریزی‌اش به خاطر عشق می‌گوید و نشان می‌دهد که عشقش چگونه او را به چالش می‌کشد و درگیر خود می‌کند.