نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳۴ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

خراب آباد بودم عشق را معمار خود کردم

شکست خاطر آسوده را دیوار خود کردم

کمال دشمنی آیینه نقص است فهمیدم

دل خصمی به هرکس داشتم آزار خود کردم

شمار سبحه ایمانیانم کفر مشرب بود

نفس دزدیدنی را حلقه زنار خود کردم

نمی دانم چه خواهم کرد با سرشاری حیرت

به یاد چشم مستی ساغری در کار خود کردم

غرور طاعتم اندیشه آرا گشت ترسیدم

شکست توبه ای در کار استغفارم خود کردم

به رنگ‌آمیزی گل‌های یکرنگی همینم بس

که هر برگ گلشن آیینه دیدار خود کردم

اسیر پاکبازم خانه زاد نرد سربازی

دل و دین کفر و ایمان را فدای یار خود کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تجربیات عاشقانه و درونی خود سخن می‌گوید. او به بررسی احساسات و نواقص خود می‌پردازد و عشق را به عنوان معماری برای زندگی‌اش معرفی می‌کند. شاعر به درک کمال و نقص در روابط انسانی اشاره دارد و از درد و آزارهایی که در دل دیگران ایجاد کرده، صحبت می‌کند. همچنین، او از شک و تردیدهایش در زمینه ایمان و طاعت می‌گوید و به یاد لحظات مستی و عشق اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر در تضاد میان عشق و ایمان، خود را اسیر عشق می‌سازد و دل و دینش را فدای معشوق می‌کند.