شمارهٔ ۷۳۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
با لبش همزبانیی کردم
مردم و زندگانیی کردم
یک صبوحی زدم به یاد کسی
صبح را باغبانیی کردم
گرد نسیان به خاطر افشاندم
صید راز نهانیی کردم
آرزوها به دل گره شده بود
دیدمش جانفشانیی کردم
رفته بودم ز خاطر همه کس
بر دل خود گرانیی کردم
حرفی از دفتر جنون خواندم
دعوی نکته دانیی کردم
گرد راه فتادگی گشتم
با فلک هم عنانیی کردم
بی محابا زدم بر آتش اسیر
در صف دل جوانیی کردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجربهای عاطفی و معنوی سخن میگوید. او با عشق و اشتیاق به یاد کسی، زندگی و آرزوهایش را تحت تأثیر قرار میدهد. در مسیر یادآوری و فراموشی، به جستجوی رازهای نهانی میرود و برای دل خود در جستجوی آرامش است. همچنین به عشق و جنون اشاره میکند و از تلاش برای درک زندگی و خودشناسی میگوید. به طور کلی، این اشعار به کنکاش در دنیای احساسات و رابطههای انسانی پرداخته و تجارب عمیقی را به تصویر میکشد.