شمارهٔ ۷۳۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلی به خاک ره انتظار می بندم
زگرد خویش چمن را نگار می بندم
هنوز نو سفر خواریم چه چاره کنم
به خویش تهمتی از اعتبار می بندم
به جان شیشه که دلبستگی نمی دانم
ز موج باده زبان خمار می بندم
بهار چون نشود نقشبند حیرانی
نگاه را ز نگاهی نگار می بندم
کلید باغ دل میکشان نسیم گل است
طلسم توبه به نام بهار می بندم
هزار آبله بر پای یک نفس دارم
زبانی از گله روزگار می بندم
سری که بود به نامش نثار کردم اسیر
دلی به حلقه فتراک یار می بندم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات و دردی عمیق را با تصاویری زیبا و سمبلیک بیان میکند. او از دلتنگی و انتظار برای وصال معشوق میگوید و به یاد روزهای گذشته و عشقهای از دست رفته میافتد. دلی که به خاکِ انتظار بسته شده، نشانهای از حسرت و آهی است که در دل دارد. شاعر به چالشهای زندگی، زخمهای روحی و تنهاییاش نیز اشاره میکند و در عین حال امید به بهار و نو شدن را در دل دارد. در نهایت، او عاشقانه به یاد محبوبش بوده و زندگیاش را با عشق او معنا میدهد.