نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۴۱ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

پیاله بر کف و چشم تو در نظر دارم

دماغی از گل پیمانه تازه تر دارم

همیشه مستی من جام جم به کف دارد

خبر ندارم و از عالمی خبر دارم

ز سینه صافی خود در حصار فولادم

ز سنگ طعنه بدخواه کی حذر دارم

به دامن مژه اشکم غبار می ریزد

چه شد که مایه صد بحر در جگر دارم

اسیر ناز بر افلاک می توانم کرد

ببین که چشم سیاه که در نظر دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت چشمان معشوق اشاره می‌کند و از احساسات عمیق خود نسبت به او می‌گوید. او پیاله‌ای در دست دارد و همواره مستی و عشق را در دل تجربه می‌کند. شاعر از وجود موانع و بدخواهانی که او را هدف قرار داده‌اند شکایت می‌کند، اما با این حال، عشق و زیبایی معشوق را در نظر دارد و آماده است که به خاطر او هر چالش و سختی را تحمل کند. احساسی عمیق و پیچیده از عشق و زیبایی در این اشعار مشهود است.