شمارهٔ ۷۴۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم گداخت سر ساغر گران دارم
چراغ میکدهای نذر میکشان دارم
شراب کهنه که خورشید را به رقص آرد
چو ماه یک شبه ته شیشهای گمان دارم
چرا شکنجه منت کنم عزیزان را
دعای بی اثری نذر دوستان دارم
حجاب مانع ناز و تو پر نیاز طلب
ز بیزبانی خود سودها زیان دارم
ز بیزبانی من عالمی خطر دارد
هزار تیر جگر دوز درکمان دارم
دو خانهوار ز خورشید و ماه بالاتر
ز کوی باده فروش اینقدر نشان دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و محبت صحبت میکند و احساسات عمیق خود را نسبت به میکده و دوستش بیان میکند. او دلش برای شراب گرانبها تنگ است و چراغ میکده را به میکشان نذر میکند. شراب کهنه که قادر است خورشید را به رقص درآورد، برای او ارزشمند است. او نمیخواهد عزیزانش را منتظر کند و دعاهایی که بیاثر است را به دوستانش تقدیم میکند. شاعر از ناز و نیاز خود میگوید و اعتراف میکند که بیزبانیاش میتواند خطرناک باشد. او حس میکند که محبتش به حدی قوی است که میتواند هزار تیر به قلبش بزند و در نهایت از زیباییهای عشق و باده یاد میکند.