نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۴۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

اگر شادم از غم رهایی ندارم

سر و برگ آشفته رایی ندارم

دل آیینه خو بود دورش فکندم

ندارم سر خودنمایی ندارم

شکستی نمودم درست از شکستی

تمنایی از مومیایی ندارم

جنون گر نیم چون فلاطون نگشتم

خردگر نیم چون رسایی ندارم

همه دعوی دانش از سر فکندم

ترازوی جهل آزمایی ندارم

به نام آشنایند بیگانه ای چند

بگویم به کس آشنایی ندارم

اسیر از دلش مهربانی ندیدم

به این جذبه آهن ربایی ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق و تناقضات درونی شاعر است. شاعر از عدم آزادی و غم خود صحبت می‌کند و می‌گوید که در او احساسات متناقضی وجود دارد. او به پوچی و بی‌معنایی زندگی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که نه تنها عشق و دوستی را تجربه نکرده، بلکه از دانش و خرد هم فاصله گرفته است. در پایان نیز به نداشتن ارتباط واقعی با دیگران و عدم محبت در دل‌های مردم اشاره می‌کند. شاعر به نوعی از وضعیت خود ناامید است و به وجود یک خلأ عاطفی در زندگی‌اش اعتراف می‌کند.