شمارهٔ ۷۵۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ستمکش چون دل خس پاره آتش دلی دارم
تماشا باده پیما بی محابا قاتلی دارم
برای سنگ طفلان از قفس پرواز می خواهم
رسا افتاده اقبالم جنون کاملی دارم
چنان مستانه مگریم که پنداری سری دارم
چنان بیگانه می خندی که پنداری دلی دارم
پرستارم به جای گریه گل خندد اگر داند
که در پیرهن هر تب شفای عاجلی دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و ستمی که متحمل شده صحبت میکند و از آتش دل خود میگوید. او به زیبایی زندگی و عشق اشاره میکند و از خواستهاش برای آزادی و رهایی از قفس سخن میگوید. شاعر در حالی که به حالتی مستانه و سرخوشی میرسد، در دلتنگی و غم نهفتهاش را نشان میدهد. او به پرستار خود اشاره میکند که اگر از درونش مطلع بود، بجای گریه میخندید، چرا که در دل او امید و شفای فوری وجود دارد.