شمارهٔ ۷۵۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
حرفی از شعله خویت به زبان می آرم
شمع را همچو نی امشب به فغان می آرم
غیرتم بین که ز تأثیر محبت هر دم
تا نبردم دلت از دیده نهان می آرم
گریه گرم و رخ زرد نظر کن که چو شمع
چمن شعله به گلگشت خزان می آرم
فهم آن بیهده گویی نکنم هرگز اسیر
اینقدر هست که حرفی به زبان می آرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از احساسات و تأثیر محبت صحبت میکند. او به شعله وجودش اشاره دارد و میگوید که مانند شمعی در شب به فغان آمده است. غیرت او به او اجازه نمیدهد که اثر محبت را از دل پنهان کند و در نتیجه، جایی از دلش را به نمایش میگذارد. او با گریه و چهرهای زرد شبیه به شمع توصیف میشود و از عشقش یاد میکند، در حالی که میداند گفتن احساساتش بیهوده نیست و میتواند عباراتی به زبان آورد.