شمارهٔ ۷۵۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم که نشئه می از خمار نشناسم
منم که جوش خزان از بهار نشناسم
چنان فریفته شوقم به راه وعده او
که سر ز پا و دل از انتظار نشناسم
نهاده ام سر آسودگی به پای گلی
که غنچه را ز چراغ مزار نشناسم
ز شرم جلوه شوخ تو نوبهار گداخت
عجب مدار که گل را ز خار نشناسم
به عالمی ندهم مصرعی اسیر نیم
که قیمت سخن آبدار نشناسم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به شدت به عشق و شوق خود اشاره میکند و از حالاتی صحبت میکند که در آنها از حال و روز خود غافل است. او به شوقی عمیق اشاره میکند که او را کاملاً از خود بیخود کرده و در انتظار معشوقش است. همچنین، او به زیبایی و لطافت گلی اشاره میکند که در کنار او قرار دارد و از آن لذت میبرد. در نهایت، او به ارزش شعر و کلام خود اشاره میکند و به هیچ نوع تحریف یا فریبی در هنر خود تن نمیدهد. به طور کلی، شعر نمایانگر احساسات عمیق و تمایلات ناب عاشقانه شاعر است.