نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۵۴ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

درد و داغ نهانیی دارم

منصب پاسبانیی دارم

جان خود را عزیز می دارم

چه کنم یار جانیی دارم

گر خموشی رسد به فریادم

نیت همزبانیی دارم

خاک بر سر چرا نیفشانم

که همین جانفشانیی دارم

خون دل می خورم اسیر کجاست

باده ارغوانیی دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنجی که در دل دارد سخن می‌گوید و به مقامش در پاسبانی اشاره می‌کند. او جان خود را بسیار عزیز می‌داند و از این که یار و محبوبش را دارد، نگران است. شاعر اگرچه سکوت کرده، اما همواره امید به همزبانی و همراهی دارد. او از خود می‌پرسد چرا خاک بر سر نریزد، زیرا جانفشانی دارد. در پایان، او از غم و دل‌افتادگی و نوشیدن باده ارغوانی صحبت می‌کند که نشانه‌ای از اندوه و عشق اوست.