شمارهٔ ۷۵۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کاروان اشکم از اقلیم حیرت می رسم
برقتاز آهم از تاراج طاقت می رسم
آستان آرایی ای دارم ز یاد دوستان
پای تا سر سجده شکرم به خدمت می رسم
جذبه شوق وطن بی اختیارم می کشد
صید خونگرمم به پاس دام الفت می رسم
سنگ طفلان می کند پرواز استقبال من
روح مجنونم ز صحرای محبت می رسم
دور باد از کینه افلاک و چشم بد اسیر
بعد ایامی که از قحط فراغت می رسم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود نسبت به وطن و دوستان سخن میگوید. او با اشاره به سفرش از سرزمین حیرت، به آرامش و شکری که به خاطر دوستانش احساس میکند، میپردازد. شور و شوق او برای بازگشت به وطن بهطور ناخواسته او را میکشد و در این راه به یاد دوستانش سجده میکند. او همچنین ابراز میکند که عدم کینه و حسد را از دور نگاه میدارد و بالاخره پس از مدتها دوری و قحط محبت، به آغوش وطن و محبت بازمیگردد.