شمارهٔ ۷۵۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
گل داغم از رنگ و بو می گریزم
چو نومیدی از آرزو می گریزم
گریزانش از خویش کی می توان دید
چو می بینمش پیش از او می گریزم
گلستان بی آبرو غرق خون باد
من از حسن اظهار جو می گریزم
به بیگانه ای کرده ام آشنایی
که از خود ز سودای او می گریزم
اسیرم دماغ شکایت ندارم
چو دل سرکند گفتگو می گریزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس دلتنگی و ناامیدی خود صحبت میکند. او از زیباییها و خوشیهای زندگی فرار میکند و به مانند گل داغی که از رنگ و بو میگریزد، از آرزوها و از خود فراری است. او عواطفش را ابراز نمیکند و در مواجهه با واقعیتها، از حضور خود نیز فرار میکند. در آخر، با وجود اینکه احساس اسیری میکند، از شکایت نمیکند و در دل با احساساتش میگریزد.