شمارهٔ ۷۶۲ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز دست دل گهی در آتش و گه در چمن باشم
مرا نگذاشت تا یکدم به حال خویشتن باشم
عنان دل به دست شوق و دل در راحت آباد است
شب هجر تو هم در غربت و هم در وطن باشم
ز استغنا به قتلم کرده ای تقصیر می ترسم
که چون وا بینی اول کشته تیغ تو من باشم
اسیر از اضطراب دل مبادا بوی راز آید
کناری گیرم از دل پاسبان خویشتن باشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به احساسات عمیق و متناقض شاعر اشاره دارد. او گاهی در آتش شوق و گاهی در آرامش چمن به سر میبرد و نمیتواند یک لحظه به حال خود باشد. دلش تحت تأثیر عشق است و در حالیکه در تب هجر محبوب به سر میبرد، در وطن و در غربت احساس تنهایی میکند. همچنین او از احساس استغنا و نگرانی میترسد که ممکن است به دست عشق کشته شود. در نهایت، او خواهان آرامش و دوری از اضطراب و راز دل است تا بتواند خود را از این وضعیت نجات دهد.