شمارهٔ ۷۶۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
حدیث لعل تو را گرچه مختصر دانم
غنیمت است که از هیچ بیشتر دانم
به خواب راحتم آسودگی شود بالین
وطن گداخته ام لذت سفر دانم
به زخم کاری دوری تپیدنم اولی
که درد و داغ تو را کم ز بال و پر دانم
حرام طاقت من باد خواری دو جهان
اگر ز یار کسی را عزیزتر دانم
تپیدن دلم از خوی او خبر دارد
جواب نامه ز پرواز نامه بر دانم
گلی است عشق که بدنام رنگ و بو نشود
غم تو پرده نشین است اینقدر دانم
اسیر در چمن عشقم این بهار بس است
که پاره های دل خویش را ثمر دانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این بیت، شاعر به احساسات عمیق خود نسبت به عشق و دوری از معشوق میپردازد. او میگوید که حتی اگر عشقش را مختصر بداند، برایش ارزشمند است و از هیچ چیز بیشتر اهمیت دارد. خواب راحت او در وطنش دیگر غنیمتی نیست و از درد دوری مینالد، بهطوری که درد و داغ عشقش را بیشتر از هر چیز دیگر میداند. شاعر به این نکته اشاره میکند که در برابر سختیهای زندگی، محبت معشوق را بر هر چیز دیگری مقدم میداند. او همچنین دوست داشتن معشوق را به گلی تشبیه میکند که هرگز بدنام نمیشود. در پایان، از اسارت در عشق و زیبایی بهار چمن میگوید و اینکه این عشق برای او نتیجه ارزشمندی دارد.