شمارهٔ ۷۶۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
اگر بیهوده گردم شهر از صحرا نمی دانم
اگر ساغر پرستم قطره از دریا نمی دانم
سراپا پاسبان خویش بودم جلوه ای دیدم
چه کرد آیا نمی دانم که سر از پا نمی دانم
به جای خنده می گریم ز شوق گریه می خندم
هنوز از ساده لوحی خویش را رسوا نمی دانم
غریبم کشور دیرآشنایی را نگاهی کن
تغافل گو برنجد خوی استغنا نمی دانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از سرگردانی و بلاتکلیفی خود در زندگی سخن میگوید. او احساس میکند که در دنیای بیمعنا و گیچکنندهای است و نمیداند چه اتفاقی برایش میافتد. شاعر در عین حال از شادی و غم خویش صحبت میکند و به تناقضاتی که در احساساتش وجود دارد اشاره دارد. او خود را غریب و ناآشنا در این دنیا میداند و نمیتواند به یقین راهی برای رهایی از این وضعیت پیدا کند. این شعر نمایانگر سردرگمی و جستجوی معنای زندگی است.