شمارهٔ ۷۷۰ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
صلحم نساخت با تو در جنگ می زنم
یک شیشه خانه حوصله بر سنگ می زنم
گلهای رازگوش برآواز بلبلند
خاموشیم رساست بر آهنگ می زنم
عکس تو نازپرور و چشم زمانه شور
هر دم به رنگی آینه در سنگ می زنم
از بسکه رشک قافله ام پایمال کرد
منزل اگر شوم ره فرسنگ می زنم
مستم اسیر از آن سرکویم چه می بری
از خاک راه تکیه بر اورنگ می زنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر بیان میکند که با کسی که با او صلح نکرده است، در جنگ و درگیری است. او از حوصله و صبر خود به تنگ آمده و به سنگ میزند. با اشاره به گلهای رازگو و آواز بلبل، میگوید که سکوتش نیز به نوعی بیان کننده احساساتش است. او به تصویر محبوبش اشاره میکند و از تأثیر زمان و رنگها بر آن میگوید. شاعر از حسرت و غم ناشی از قافلههای زندگی سخن میگوید و اگر به مقصد برسد، باز هم در دلش درگیریها و مشکلات را دارد. در نهایت، او به حال مستی و سرگشتگی خود میپردازد و از سرکشی و تصمیماتش صحبت میکند.