شمارهٔ ۷۷۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کو فرصتی که شکوه ندانسته سر کنم
جان را کنم نثار و سخن مختصر کنم
خوی صبا گرفته دلم از هوای دام
کو آشیان کجاست که زیر و زبر کنم
یک مو نمانده بر تن من بی خیال دوست
شمشیر اگر کشد به چه رو ترک سر کنم
بینا دلی کجاست که در بزم او چو شمع
گاهی ز جیب تیره دلی سر به در کنم
در حیرتم که با نظر تنگ روزگار
گر خاک راه خلق شوم چون به سرکنم
کو طاقتی که از سرکویت چو بگذرم
غافل کنم تو را و به سویت نظر کنم
آیینه داغ می شود از رشک من اسیر
روشن ز خط او چو سواد نظر کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود نسبت به عشق و فراق میپردازد. او از اندوه و بیقراری ناشی از دوری محبوب صحبت میکند و در جستجوی راهی برای به اشتراک گذاشتن این احساسات است. شاعر اشاره دارد که جانش را فدای عشق میکند و آرزوی یافتن آشیانهای برای آرامش را دارد. او به حالتی از حیرت و سردرگمی در برابر مشکلات زندگی میبالد و میگوید که حتی اگر به خاک تبدیل شود، از یاد محبوب غافل نمیشود. در نهایت، او به تصویر زیبای معشوق به عنوان منبع روشنایی و اشتیاق اشاره میکند.