شمارهٔ ۷۷۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
از صبر من آزرده شد تا چند آزارش کنم
یک چند هم بیتابیی دانسته در کارش کنم
در ظلمت بخت سیه عالم به او روشن نشد
افروختم شمع وفا کز خود خبردارش کنم
سوز محبت حسن را رنگین بهار دیگر است
خود را بر آتش می زنم تا رشک گلزارش کنم
بیگانه خوی من چها الفت پرستی می کند
هر دم ز یادم می رود تا یاد بسیارش کنم
زاهد به مستی دوستان عقد اخوت بسته است
دل کو که تحسینش کنم جان کو که ایثارش کنم
شبها به طرف کوی او بیدل روم همچون اسیر
کز اضطراب دل مباد از خواب بیدارش کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق و فراق سخن میگوید. او از صبر خویش حکایت میکند و میگوید که در آزار محبوبش چقدر آزرده شده است. شاعر در تلاش است تا با روشن کردن شمع وفا، محبت و عشق را با قوت بیشتر نشان دهد. همچنین، او به سوز و گداز عشق و احساس رشک نسبت به زیبایی محبوبش اشاره کرده و از دل شکستهاش میگوید. در انتها، شاعر از اضطراب و ناگزیری به سمت محبوبش میرود و احساس میکند که این عشق او را همچون اسیری، از خواب و آرامش دور کرده است.