شمارهٔ ۷۷۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یاد چشمی را به افسون رام الفت میکنم
مینشینم گوشهای تنها فراغت میکنم
ننگ سربازی است امید ترحم داشتن
جان فدای جور یار بیمروت میکنم
خاطر من مفلس و گنج روان عشق نیست
تکیه بر جمعیت گرد کدورت میکنم
محشر صد زخم ناسور است چاک سینهام
خواب خوش در بستر شور قیامت میکنم
از تغافل صد رهم گر خون بریزی چون اسیر
از دم تیغ تو احیای شهادت میکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق و دردهای درونی خود میپردازد. او به یاد یک چشم، یعنی معشوق خود، دچار افسون و جاذبه میشود و در گوشهای تنها نشسته و به آرامش فکری میرسد. شاعر به ننگ سربازی که در انتظار ترحم است اشاره میکند و میگوید جانش را فدای بیمرحمتی معشوق میکند. او احساس میکند که قلبش فقیر است و نمیتواند عشق را درک کند و به ناخالصیها و کدورتهای جمعیت تکیه میزند. شاعر با ذکر زخمهای عمیق سینهاش به محشر و قیامت اشاره میکند و در نهایت، اگرچه در دل رنج و اسارت است، حاضر است با عشق و شجاعت در برابر تیغ دشمن به شهادت برسد.