نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۸۰ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

روزگاری شد که با عشق آشنایی می‌کنم

چون شرر در بحر آتش ناخدایی می‌کنم

گر دهد آیینه بهر انتقامم جا به چشم

کی چو عکس از ساده‌لوحی خودنمایی می‌کنم

آرزوی قتل خویشم می‌برد نزدیک او

شوق پندارد تلاش آشنایی می‌کنم

در محبت بر سر کوی تو شب‌ها چون اسیر

با وجود بی‌نیازی‌ها گدایی می‌کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به تجربه عشق و احساسات پیچیده‌اش می‌پردازد. او به یادگیری و آشنایی با عشق اشاره می‌کند و از درد و رنج ناشی از آن سخن می‌گوید. در اشاره به انتقام و ساده‌لوحی، به نوعی خود را در آینه می‌بیند و به این فکر می‌کند که آیا باز هم خود را نمایان کند یا نه. آرزوی نزدیک شدن به معشوق و تلاش برای جلب توجه او را در دل دارد و در نهایت، با وجود نداشتن احتیاج، خود را در مسیر محبت و دل‌باختگی رها می‌کند و احساس گدایی در عشق می‌کند.