نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۸۱ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز دودمان دل و دیده یادگار منم

به داغ او که جگر گوشه بهار منم

حساب جنبش مژگان فتنه از من پرس

به کارخانه دل صاحب اعتبار منم

چگونه معذرت اضطراب دل خواهم

که آن سوار به هر جا رود غبار منم

به دل ز یاد تو آیینه خانه ای دارم

فروغ خلوت شبهای انتظار منم

فسرده خون من این شعله را ز پا بنشاند

به هر که تیغ کشد عشق شرمسار منم

اسیر عشقم و باج از ستاره می گیرم

همین بس است که محمود روزگار منم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به احساسات عمیق خود نسبت به معشوق می‌پردازد. او خود را یادگاری از عشق و دلبستگی می‌داند و داغ فراق محبوبش را در دل احساس می‌کند. شاعر به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و از تاثیر عشق بر روح و وجودش سخن می‌گوید. در عین حال، به حالتی از اضطراب و انتظار نیز اشاره دارد که ناشی از دوری محبوبش است. نهایتاً، شاعر بیان می‌کند که با وجود تمام دردها و رنج‌ها، او در این عشق اسیر است و قدرت و ارزش آن را به رسمیت می‌شناسد.