نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۸۲ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه سرخوشم که ندانم دل و کباب از هم

چه بیخودم که ندانم گل و شراب از هم

بهار جلوه شوخ که گشته عالمگیر

بتان کرشمه نمایند انتخاب از هم

به دامن مژه دستی زدم چه دانستم

که تیغ او نکند فرق خون و آب از هم

شمیم برگ گل و گوشه نقاب از من

فروغ آینه ماه و آفتاب از هم

سواد شوخی طفلان نمی شود روشن

به رنگ گل بربایند اگر کتاب از هم

چو آب می گذرند اهل دل ز یکدیگر

نه همچو کینه پرستان به آب و تاب از هم

اسیر دلکده بی تکلفی از تو

رسوم ساختگیهای شیخ و شاب از هم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از سرخوشی و نادانی خود دربارهٔ تفاوت‌های ظاهری و درونی زندگی سخن می‌گوید. او به زیبایی‌های بهار اشاره می‌کند و به کرشمه‌ی معشوقان و گلی که در زمره‌ی نازک‌دلان است، می‌پردازد. شاعر به وضوح می‌فهمد که عشق و احساسات عمیق، فراتر از تفاوت‌های ظاهری‌اند و اهل دل از یکدیگر به سادگی می‌گذرند. در نهایت، او از رهایی از رسم و رسوم ساختگی و زندگی صادقانه در دلکدهٔ عشق سخن می‌گوید.