شمارهٔ ۷۸۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
تا از دل و دین جدا نگشتیم
با درد تو آشنا نگشتیم
بتخانه و مسجد و خرابات
ما در طلبت کجا نگشتیم
آیینه آفتاب بودیم
تا ذره خودنما نگشتیم
ممنون شراب یا دواییم
شرمنده از این هوا نگشتیم
جان صبر چکیده است ما را
خجلت زده جفا نگشتیم
بیهوشی دایم پیاله
غافل ز تو بیوفا نگشتیم
در چشم کسی نمی توان رفت
شادیم که توتیا نگشتیم
مانند اسیر در دو عالم
از سایه او جدا نگشتیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ارتباط عمیق و دردناک خود با معشوق سخن میگوید. او تأکید میکند که تا زمانی که از عشق و ایمان به معشوق جدا نشده، آشنا به درد و رنج درونی نشدهاند. با وجود جستجو در مکانهای مختلف، از جمله مسجد و خرابات، هیچکس نتوانسته است مانند او در پی عشق باشد. شاعر به تصویر آینهای اشاره میکند که نمیتواند خود را بهطور کامل نشان دهد و از شراب به عنوان دوایی یاد میکند که به او آرامش میدهد. همچنین، او اذعان میکند که با همهگیری جفا و بیوفایی، همواره به یاد معشوق بوده و از آن جدا نشدهاند. در پایان، شاعر به حس اسیری در دو عالم اشاره میکند و بیان میکند که از سایه معشوق خود جدا نشدهاند.