شمارهٔ ۷۹۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آسمان را رحم می آید به سرگردانیم
دل به درد آید قناعت را ز بی سامانیم
محو دیدار تو را چشم تماشا در دل است
داغها دارد دل نظاره از حیرانیم
حلقه دام بلا نقش پی فرزانه بود
اعتبار جهل شد خضر ره نادانیم
مصرع زنجیر سطر دفتر آزادگی است
شد سواد عشق روشن از خط دیوانیم
چشم غربت روشن است از سرمه بختم اسیر
همچنان خاک ره یاران اصفاهانیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از احساسات عمیق خود درباره عشق و غربت صحبت میکند. او به سرگردانی و بیسامانی اشاره میکند و از درد دل به قناعت سخن میگوید. چشم او به دیدار معشوق معطوف است و دلش از شوق و حیرانی پر از درد است. او به دام بلا و جهل اشاره میکند و میگوید که آزادگی در عشق در سطرهای زندگی او نوشته شده است. همچنین، او احساس غربت و اسیری خود را از سرمهای که به چشمانش تعلق دارد، بیان میکند و خود را خاک ره یاران اصفهان میداند. در کل، این ابیات به عواطف عمیق انسانی و تناقضات آن اشاره دارند.