نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

از بسکه غمت گداخت ما را

نتوان از ما شناخت ما را

در ششدر داو رشک بودیم

دل برد ز غیر و باخت ما را

شرمنده دل چرا نباشیم

هر چند که سوخت، ساخت ما را

صد زخم جگر نواز بردیم

لعلش نمکین نواخت ما را

بی صرفه مهین شریک غم شد

دل کاش نمی شناخت ما را

بودیم اسیر بینوایی

عشق آمد و وانواخت ما را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم عمیقش سخن می‌گوید که زندگی‌اش را تحت تأثیر قرار داده است. او حس می‌کند که غمش به حدی است که کسی نمی‌تواند او را درک کند. با اشاره به زخم‌های فراوانی که در دل دارد، تأکید می‌کند که عشق و وابستگی به کسی، او را از رنج‌ها و مشکلات رهایی بخشیده است، حتی اگر این عشق باعث درد و رنج بیشتر شود. در نهایت، شاعر به حس تسلیم در برابر این احساسات اشاره دارد و از بی‌نوایی و دردی که عشق به همراه دارد سخن می‌گوید.